در گستره بی انتهای آسمان آنجا که جولانگه بادهاست و ابرها
عقابی می گذشت
با شکوه و مغرور
قلبم از پستی این دنیا در تاریکی غم آلودش چنان فشرد که گویی خونم همه قیرابه است تفته که وجودم را می گدازد.
تماشای این ستیغ نستوه پابرجا ، مغزم را خنک می کند.
خوشا به حال آنانکه عقاب وار و بادسان بر سینه پاک کوه قدم می گذارند و در بلندای اهوراییش از همه پستی و پست اندیشان این روزگار وا می گسلند.
خوشا به حال آنانکه بی شائبه پاکند و به سان آسمان و عقاب و کوه بلند اندیشند و بی مرگ .
خوشا به حال آنانکه آزادند......
+ نوشته شده توسط احسان سالاروند (Ehsan salarvand) در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت
20:4 |

